کاش اینجوری نمی شد
دیروز یه سر رفتم دم دانشگاه ... یه حال خاصی بهم دست داد. شبیه حس فضولیه آدم وقتی در خونه ی کسی باز باشه و بشه توش رو دید! افسوس خوردم ولی فقط لحظه ای . واقعا نمی تونستم درس بخونم. موفق نبودم.
اگه کار هم باشه بازم می ترسی واهمه داری که اگه نتونستم سر کار برم چی؟ اگه کم آوردم چی؟ الان بزرگترین مشکلم ترس و عدم خودباوریه. بگذریم ...
یه کتاب گرفته ام به اسم : شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید ۱ . توش جمله ها و داستان های خیلی ظریفی گفته شده که اگه بخونی واقعا کمترین کارش آروم کردنته. صفحه ی ۳۶ :
اوشو میگه : هستی(کائنات) تو را اینگونه که هستی می خواهد. از اینرو ، همین هستی که هستی. هستی(کائنات) اینگونه که هستی به تو نیاز دارد وگرنه کس دیگری را به وجود می آورد نه تو را. بنابر این " خود نبودن " غیر مذهبی ترین کار ماست.
هنوز تو کف این حرف مونده م ... !
دارم عقیدم رو به بهشت و جهنم از دست میدم.
واقعا دلت میاد بنده ات رو بسوزونی؟ جزغاله اش کنی؟
من باورم نمیشه .
پ . ن : این نظر شخصیه منه همین. قصد تحریف اذهان دیگران رو ندارم.