تبليغاتX
زشت و زیبا ی زندگیم

زشت و زیبا ی زندگیم

کاش اینجوری نمی شد

این روزها که داره میگذره مثلا قراره بهترین لحظات عمرم باشه. ولی انگار اینطور نیست. انگار نصف قلبم سر جاش نیست. امروز واقعا اینو حس کردم. جای خالیت رو همیشه حس میکنم. ولی انگاری قسمت همین بوده.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت   توسط خودم  | 

این روزها دیگه بر نمی گردن

واسه خودم می نویسم:

دیروز یه سر رفتم دم دانشگاه ... یه حال خاصی بهم دست داد. شبیه حس فضولیه آدم وقتی در خونه ی کسی باز باشه و بشه توش رو دید! افسوس خوردم ولی فقط لحظه ای . واقعا نمی تونستم درس بخونم. موفق نبودم. 

 اگه کار هم باشه بازم می ترسی واهمه داری که  اگه نتونستم سر کار برم چی؟ اگه کم آوردم چی؟ الان بزرگترین مشکلم ترس و عدم خودباوریه. بگذریم ...

یه کتاب گرفته ام به اسم : شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید ۱ . توش جمله ها و داستان های خیلی ظریفی گفته شده که اگه بخونی واقعا کمترین کارش آروم کردنته. صفحه ی ۳۶ : 

اوشو میگه : هستی(کائنات) تو را اینگونه که هستی می خواهد. از اینرو ، همین هستی که هستی. هستی(کائنات) اینگونه که هستی به تو نیاز دارد وگرنه کس دیگری را به وجود می آورد نه تو را. بنابر این " خود نبودن " غیر مذهبی ترین کار ماست.

هنوز تو کف این حرف مونده م ... !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت   توسط خودم  | 

وقتی زیادی فکر میکنم

خدا دوست داری مثله ترسوها زندگی کنیم؟؟

دارم عقیدم رو به بهشت و جهنم از دست میدم.

 واقعا دلت میاد بنده ات رو بسوزونی؟ جزغاله اش کنی؟

من باورم نمیشه .

پ . ن : این نظر شخصیه منه همین. قصد تحریف اذهان دیگران رو ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت   توسط خودم  |